تاریخ انتشار: 96-04-14 23:04:57 چهارشنبه
نمایش: (4368)

قصه های خوب برای بچه های خوب

مجموعه کامل قصه های خوب برای بچه های خوب به قلم مهدی آذر یزدی

در این مجموعه هشت جلدی، حکایات و داستانهای شیرین از زمانهای دور و نزدیک نگارش شده است که هر کدوم از این حکایات دریایی از درس و راه و رسم زندگی می باشد.

این مجموعه از هشت جلد و هر جلد آن که از چندین قصه ی کوتاه و بلند و شیرین و خواندنی تشکیل شده، که هر کدوم از این کتابها به مجموعه ای از داستانها تعلق دارد و موضوع مشخصی را دنبال می کند.

موضوعات این هشت جلد عبارت اند از:

جلد اول: «قصه هاب برگزیده از کلیله و دمنه»

این کتاب دارای بیست و پنج قصه است که از کتاب کلیله و دمنه انتخاب شده و از اصل آن ساده تر نوشته شده است.کلیله و دمنه نام کتاب معروفی است که اصل آن در دو هزار سال پیش از این به زبان هندی قدیم نوشته شده و بعد در زمان انوشیروان از زبان هندی به زبان پهلوی ترجمه شده و مدت ها بعد به زبان عربی و پانصد سال بعد از آن به زبان فارسی در آمده است.ترجمه ی فارسی کلیله و دمنه در هفتصد سال پیش از این نوشته شده و کتاب بزرگی است که به اندازه ی ده برابر کتاب حاضرمطلب دارد.اما زبان کتاب کلیله و دمنه ی فارسی هم مانند سایر کتاب های قدیمی استادانه و مشکل است و چون لغت های عربی زیاد در آن به کار برده شده خواندنش برای کودکان دشوار است و پیش از تحصیل دوره ی دوم دبیرستان آن رابه آسانی نمی توان خواند و فهمید.نویسنده ای که اصل کتاب کلیله و دمنه را نوشته مقصودش این بوده که در میان قصه ها و حکایت ها دستورهای اخلاقی و رازهای زندگی خوب را بگنجاند،تا خوانندگان کتاب در عین حال که داستان و افسانه می خوانند آن چیزها را به خوبی بشناسند.بیشتر قصه های کتاب هم از زبان حیوانات ساخته شده و دو کلمه ی کلیله و دمنه هم نام دو شغال است که حکایت های کتاب از قول آنها گفته شده است.اصل کتاب کلیله و دمنه دارای صد حکایت است که بعضی از آنها برای زمان های قدیم وخوب بوده و به کار زندگی امروز نمی خورد ولی بعضی دیگر از قصه هایش همیشه خوب است و از آنها می توان چیزهای خوبی یاد گرفت.این بیست و پنج قصه ای که در کتاب حاضر دیده می شود همان قصه های خوب کتاب کلیله و دمنه است که به زبان ساده نگارش شده است تا همه ی بچه ها بتوانند خودشان بخوانند و در حالی که تفریح می کنند نتیجه های خوب قصه ها را به خاطر بسپارند.

این کتاب جلد اول از دوره ی ده جلدی قصه های خوب برای بچه های خوب است.جلدهای دیگر قصه های خوب هم که از دیگر منابع ایرانی انتخاب شده است.

دربخشی از این کتاب می خوانیم:

روزی بود و روزگاری بود.یک گرگ درنده بود که در صحرایی زندگی می کرد و هر حیوانی را که در آن بیابان می دید و زورش می رسید می گرفت و از هم می درید و می خورد.

یک روز هرچه این طرف و آن طرف توی کوه و صحرا جستجو کرد هیچ شکاری پیدا نکرد و از آن جا که خیلی گرسنه شده بود فکر کرد که خوب است برود توی آبادی و مرغی،خروسی،چیزی بگیرد.ولی از سگ ها می ترسید و جرات نمی کرد به آبادی نزدیک شود.همین طور که خسته و گرسنه فکر می کرد و آرام_آرام راه می رفت یک وقت دید کمی دورتر از آنجا خرگوشی در کنار بته ی خاری به خواب رفته است...(صفحه 33)

جلد دوم: « قصه های برگزیده از مرزبان نامه»

این کتاب،جلد دوم قصه های خوب است و دارای بیست و یک قصه است که همه ی آنها از کتاب مرزبان نامه انتخاب شده و از اصل آن ساده تر نوشته شده است.

کتاب مرزبان نامه هم مانند کلیله و دمنه یکی از کتاب های بسیار مهم و معروف در ادبیات زبان فارسی است.کتاب اصلی مرزبان نامه از دوجهت دارای اهمیت است:یکی از جهت مطالبش که نموداری از آن را در همین قصه ها می بینیم و دیگر از جهت زبان آن که از آثار استادانه ی ادبی است و چون دارای لغت های مشکل عربی و دارای شیوه ی عالی نویسندگی است اصل مرزبان نامه را بچه ها پیش از تحصیل دوره ی دوم دبیرستان نمی توانند درست بخوانند و خوب بفهمند.

نام نویسنده ی کتاب،مرزبان پسر رستم پسر شروین از شاهزادگان طبرستان در قرن چهارم هجری است که اصل کتاب مرزبان نامه را به زبان قدیم طبرستانی (مازندرانی)نوشته بوده و دویست سال بعد از آن،نویسنده ی دیگری بنام (سعدالدین وراوینی) کتاب مرزبان نامه را به زبان فارسی ادبی قرن ششم درآورده است،بنابراین کتاب مرزبان نامه ی معروف که چندبارهم چاپ شده و در کتابخانه ها هست یک اثر هشتصد و پنجاه ساله است یعنی هشتصد و پنجاه سال اسن کتاب را بزرگ ها می خواندند و تاکنون هیچ کس قصه هایش را به زبان ساده تر برای بچه ها ننوشته بود.

مرزبان نامه دارای حکایت بسیار است_در حدود ۷۰ حکایت اصلی و فرعی_که بعضیاز آنها حیوانات گفته شده و بعضی دیگر از افسانه  ها و داستان های تاریخی است اما تمام مطالب و حکایت مرزبان نامه به کار امروز نمی خورد و به خوبی و شیرینی حکایت کتاب حاضر نیست  و این بیست و یک قصه که از میان آنها برگزیده شده قصه های خوب مرزبان نامه است،قصه هایی که همیشه و همه جا می تواند چیزی به خواننده بیاموزد.

در بخشی از این کتاب می خوانیم:

روزی بود و روزگاری بود.یک مرد بود که کارش جامه فروشی در روستاها بود.هرچند وقت یک بار از شهر جامه های گوناگون می خرید و به روستاهای اطراف شهر می برد و می فروخت و باز به شهر می آمد.یک روز که این فروشنده ی دوره گرد از یک ده به ده دیگر می رفت و به راه بیابانی رسید.سر راه مردی اسب سوار برخورد که آهسته آهسته از میان راه می رفت.مرد جامه فروش که بسته ی پارچه ها را بر دوش داشت بسیار خسته شده بود.وقتی دید اسب سوار هم آرام آرام می رود و می توانند باهم همراهی کنند به سوار گفت:من خیلی خسته شده ام و این کوله بارهم بر دوشم سنگینی میکند.حالا که ما هردو از یک راه می رویم اگر ممکن باشد این بسته را نیم ساعتی روی اسب جلو خودت بگیری تا من از خستگی در بیایم از جوانمردی تو خوشحال و دعا گو خواهم شد.

سوار جواب داد:نمی دانم عذری که دارم چطور بگویم،حق باتو است که کمک کردن به همنوع کار پسندیده ای است؛اما از این نگرانم که اسب من دیشب کاه و جو هر روزی خود را نخورده و چون تاب و توان راه رفتن ندارد بار زیاد گذاشتن روی او از بی انصافی است و میترسم خدا را خوش نیاید.

دوره گرد گفت:بله،حق با شماست.

ودیگر حرفی نزد همین که چندقدم دیگر پیش رفتند ناگهان از زیر یک بوته ی خار کنارجاده خرگوشی بیرون دویدو پا به فرار گذاشت و دورتر نشست.اسب سوار وقتی خرگوش را دیداسب خود را هی زد و بنا کرد دنبال خرگوش تاختن؛او از جلو و اسب سوار از دنبال او رفتند تا صدها قدم از مرد پارچه فروش دور شدند.مرد جامه فروش وقتی دویدن اسب را دید به فکر افتاد و در دل گفت:چه خوب شد که سوار کوله بار مرا نگرفت و گرنه وقتی میخواست با اسبش بتازد من نمی توانستم پیاده همراه او برم و ممکن بود سوارهم به فکر بدی بیفتد و دارایی مرا ببردو دیگر دستم به او نرسد.

اتفاقا اسب سوار هم پس از اینکه مقداری رفته بود به همین فکر افتاد و با خود گفت:اسبی به این خوبی دارم که هیچ سواری هم نمی تواند به او برسد،خوب بود بسته بار را می گرفتم و برمی داشتم و میزدم به بیابان و می رفتم...

سوار این فکر را کرد و سر اسب را برگرداند و آهسته آهسته برگشت تا به نزدیک مرد جامه فروش رسید و به او گفت:خیلی معذرت می خواهم،تو را تنها گذاشتم و رفتم خرگوش بگیرم،آن هم قسمت نیود و نشد،راستی چون هنوز تا آبادی خیلی راه داریم دلم راضی نشد تنها بروم.راستش دیدم خدا را خوش نمی آید که تو پیاده و خسته باشی و من هم اسب داشته باشم و به تو کمک نکنم،حالا بسته ی جامه ها بده برایت بیاورم تا از خستگی در بیایی.اسب هم برای این ده من بار نمی میرد.به منزل می رسد و جو می خورد و خستگی از تنش در می رود.

مرد جامه فروش گفت:از لطف تو متشکرم؛اما دیگر راضی به زحمت شما نیستم،چون من اشتباه کرده بودم و بعد از پیدا شدن خرگوش و دویدن اسب من هم درس خودم را یاد گرفتم که باید بار خودم را به دوش خودم بکشم و اگر کمی خسته می شوم در عوض خاطرم آسوده تر خواهد بود.(صفحه29)

جلد سوم: « قصه های برگزیده از سندباد نامه و قابوس نامه»

این کتاب،جلد سوم از مجموعه ی "قصه های خوب برای بچه های خوب" است.

کتاب حاضر قصه هایی است که از دوکتاب انتخاب شده:یکی سند باد نامه و دیگری قابوس نامه.

"سند باد نامه"کتابی است داستانی که در اصل به زبان هندی قدیم بوده و به زبان پهلوی و بعد به عربی و بعد در قرن ششم هجری به وسیله ی ظهیری سمرقندی به فارسی ترجمه شده است.

کتاب"سندبادنامه"هم مانند "کلیله و دمنه"و "مرزبان نامه"دارای قصه های بسیاری است،اما گذشته از اینکه نثر قدیمی آن بسیار مشکل است،قصه های بد در آن بیشتر است.نویسنده ی اصلی سندبادنامه هر که بوده آدم بدبین و کج خیالی بوده و در کتابش افسانه های مزخرف زیادی هم وارد کرده است.نویسنده از میان آن ها قصه های خوبش را که همیشه سودمند است انتخاب کرده و به زبان ساده تر برای شما نوشته است.

کتاب "قابوس نامه"کتابی است پیرامون مسایل تربیت و زبان اصلی آن هم از "سندبادنامه"بسیار ساده تر و روان تر و خوب تر است."قابوس نامه"را یکی از پادشاهان قرن پنجم هجری به نام کیکاوس پسر اسکندر پسر قابوس و شمگیر ،برای نصیحت به فرزندش نوشته است و مطالب مفید فراوانی دارد.از قصه های "قابوس نامه"نیز هرچه به نظر ندیسنده خوب تر بوده است انتخاب شده و به زبان ساده تر نوشته شده است.

در بخشی از این کتاب می خوانیم:

روزی بود روزگاری.در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی بود که در دکانش بر سر راه گورستان بود.وفتی مرده ای را به گورستان می بردند از جلوی دکان خیاط می گذشتند.یک روز خیاط به فکر افتاد که مردگان شهر را در هر ماه بشمارد،اما چون خواندن و نوشتن و حساب کردن نمی دانست فکری کرد و میخی به دیوار کوبید و کوزه ای به آن آویزان کرد و یک مشت ریگ پهلوی آن گذاشت.هروقت از جلوی دکانش جنازه ای به گورستان می بردند سنگ ریزه ای اوی کوزه می انداخت.آخر ماه کوزه را خالی می کدد و سنگ هارا می شمرد.و حساب میکرد که در این ماه چند نفر مرده اند.کم کم همسایگان خیاط هم این را فهمیدمد.این موضوع برای آن ها قک سرگرمی شده بود.گاهی که با او صحبت میکردند میپرسیدند:خب،اوضاع از چه قرار است؟

خیاط میگفت:امروز دو نفر در کوزه افتاده اند!

روزگاری گذشت و اتفاقا خیاط بیمار شد و از دنیا رفت و دکانش بسته شد.چند روز بعد کسی که با مرد خیاط کاری داشت و از مرگ او خبر نداست به دکان خیاط رسید و دکان را بسته یافت.از یکی از همسایگان پرسید:خیاط کجاست؟

همسایه گفت:خیاط هم در کوزه افتاد.

از آن روز این حرف ضرب و المثل شد و وقتی کسی به یک بلایی دچار می شد که پیش از درباره اش حرف میزده ،میگویند:خیاط در کوزه افتاد.(صفحه 74)

جلد چهارم: «قصه های برگزیده از مثنوی معنوی»

این کتاب،جلد چهارم "قصه های خوب برای بچه های خوب"است.در این کتاب قصه های برگزیده و نوساخته از کتاب مثنوی مولوی را می خوانیم.

کتاب مثنوی به شعر است و کلمه مثنوی در ادبیات نام نوعی از شعر است که همه شعرهای یک قطعه اش هم وزن باشد و دو مصرع هر سطرش جدا از شعر های دیگر قافیه شبیه هم داشته باشد مانند این شعر که آن هم از مثنوی است:

آن یکی پرسید اشتر را که هی

از کجا می آیی ای فرخنده پی؟

گفت:از حمام گرم کوی تو

گفت:خود پیداست از زانوی تو

بنابراین،کتاب بوستان سعدی هم مثنوی است و اسم کتاب "بوستان"است و شاهنامه فردوسی هم مثنوی است و اسم کتاب"شاهنامه"است ولی مثنوی مولوی آن را ساخته به "مثنوی مولوی"مشهور است.

مثنوی مولوی یکی از مهم ترین آثار ادبی زبان فارسی است که در دنیا نظیر و مانند ندارد.از بس داستان ها و پندها و حکمت ها و معرفت ها و حرف های خوب در آن هست به "قرآن زبان فارسی"معروف است.

جلال الدین محمدمولوی صاحب کتاب مثنوی یکی از بزرگ ترین شاعران ایران است که مانند "حکیم سنایی"و"شیخ عطار" کلمه شاعر برای شناساندن مقام او کوچک است و او را در شمار حکیمان و عارفان و دانشمندان باید شناخت.

کار مولوی در کتاب مثنوی داستان سرایی نیست بلکه همه حکایت ها را آورده است تا افکار حکیمانه خود را روشن تر شرح بدهد.با وجود این،مثنوی دارای دویست حکایت و تمثیل است که چون به زبان شعر عرفانی است و خیلی ساده نیست در سالهای بعد باید آن را بخوانید.

نویسنده از میان همه ی حکایت های مثنوی بیست و چهار قصه را انتخاب کرده است و با تغییراتی که لازم دانسته به زبان ساده تر برای شما نوشته است.

در بخشی از این کتاب می خوانیم:

روزی بود و روزگاری.یک روز صیادی برای شکار مرغان به صحرا رفت و به زمین سبزه زاری رسید.تور را آماده کرد و سر آن را به تنه درختی بست و در زیر تور کمی چند گندم و ارزن پاشید و سر نخ را در دست گرفت و چندقدم دورتر پهلوی گلبنی نشست بعد مشتی علف و سبزه جمع کرد و روی سر و شانه و دامن و پای خود را با سبزه و علف پوشانید و بی حرکت در انتظار شکار پرندگان ماند.از آن طرف یک مرغ تیز پر که از صحرای دور منظره سبزه ها و درختها را دیده بود سر رسید و از بالا به زیر آمد و نزدیک محل صیاد به زمین نشست و به جستجوی دانه برآمد.

همین که مرغ چندقدمی آمد صیاد عطسه ای کرد و مرغ به صدای آن فهمید که کسی اینجا هست.خوب اطراف را نگاه کرد و مقابل صیاد که رسید آدم سبزه پوش را شناخت.این بود که کمی دورتر رفت و روبه روی صیاد نشست و از او پرسید...(صفحه 39)

جلد پنجم: «قصه های برگزیده از قرآن»

این کتاب،جلد پنجم"قصه های خوب برای بچه های خوب"است که در آن قصه های قرآنی را می خوانیم.

قرآن کتاب مقدس دین اسلام است و کلام خداست که به وحی از طرف خدا بر زبان پیغمبر اسلام حضرت محمد (ص)جاری شده است.

قرآن پیغام آسمانی است و راهنمای مسلمانی است و سرچشمه تمام دانش ها و دستورهاست که برای سعادت بشر لازم است.

قرآن کتاب قصه نیست،ولی چون برخی از احوال پیغمبران و سرگذشت دیگران از خوبان و بدان در قرآن آمده است این داستان ها را قصه های قرآنی نام گذاشته ایم.

دانشمندانی که درباره قرآن شرح و تفسیرنوشته اند تقصیل این قصه ها را از کتاب های مذهبی سابق و از آثار تاریخی و داستانی قدیم نقل کرده اندو هرجا که روایت ها اختلاف داشته داستان را با گفتار امامان و پیشوایان اسلام همراه کرده اند.بنابراین در برخی از این قصه ها آنچه در قرآن یا کتاب های اسلامی است با آنچه در کتاب های پیشین هست تفاوت هایی دیده می شود.

اما این کتاب که در پیش روی شماست دارای تمام قصه های قرآنی نیست بلکه شامل قصه های مشهورتر و انتخاب شده است.همچنین قصه ها کلمه به کلمه با آنچه در قرآن یا تفسیرها و کتاب های دینی هست یکسان نیست بلکه بعضی قسمت ها کوتاه تر و بعضی دیگر بلند تر نوشته شده و بیشتر به روش قصه گویی نزدیک شده است.بنابراین نامیدن این کتاب به قصه های قرآن فقط برای توجه داشتن خوانندگان به ریشه قصه ها در قرآن است.

موضوع دیگری که باید به یاد داشته باشیم این است که بیشتر این قصه ها مربوط به پیغمبران است؛و چون بسیاری از کارهای پیغمبران خدایی است و خداوند بر همه چیز قادر و تواناست،در آن از معجزات و کارهای غیرعادی و دیدار فرشتگان و گفتگو با شیطان و پریان و دیگر چیزها سخن به میان می آید که اسرار آن را پیشوایان دین و دانشمندان علوم دین بهتر می دانند برای فهم بیشتر از حقیقت آنها هرکسی می تواند به آنان مراجعه کند.اما کار ما در این کتاب دلیل آوردن و تفسیر کردن نیست بلکه قصه گفتن است،قصه ای که در کتاب های دیگر با شیوه ای دیگر و در این کتاب تا اندازه ای ساده تر نوشته شده است.

در بخشی از این کتاب می خوانیم:

حضرت ایوب پیغمبری بود که دین ابراهیم را ترویج می کرد.کار ایوب کشاورزی و دامپروری بود و خداوند به او برکت و نعمت بسیار داده بود:مزرعه ها سرسبز،گاو و گوسفند فراوان،کشتی،باغ و خانه و فرزندان خوب و هرچه را مردم آرزو دارند.

ایوب از ثروتمندان زمان خود به شمار می رفت و همیشه خدا را شکر می کرد و مردم را به خدا پرستی و به شکرگزاری دعوت می کرد.شیطان مردم را وسوسه کرد گفت:ایوب چون مال بسیار دارد و در زندگی از هر جهت راحت است این حرف ها را می زند،و گرنه با بدبختی و گرسنگی چگونه کسی شکرگزار می شود و چگونه به عبادت خدا می پردازد.

و خدا خواست که ایوب را و مردم زمان او را از امتحانی بگذراند.یک روز ایوب در خانه نشسته بود.یکی از غلامان آمد و گفت:خبر خوبی نیست،ولی کشتی تو غرق شد.پرسید:کشتی بان چه شد؟

گفت:نجات یافت.

ایوب گفت:خدا را شکر که کشتی بان نجات یافت،خدا هروقت بخواهد می دهد و هروقت بخواهد می گیرد.

دیگری رسید و گفت:صاعقه ای آمد و مزرعه ات را سوزاند.

ایوب گفت:الحمدالله.خدا سبز می کند و خدا خشک می کند،و مصلحت را خدا بهتر می داند.

دیگری رسید و گفت:ای ایوب،سیل آمد صو گله گاو و گوسفند هایت را برد.

ایوب گفت:سیل نمی داند چه کند،اما خدا می داند.سیل گاو و گوسفند مرا برد و گاو و گوسفند را خدا بخشیده بود و باز گرفت.به داده اش شکر و به نداده اش هم شکر.

آمدند و به ایوب خبر دادند که فرزندانش از کوه پرت شده اند و در گذشته اند.

ایوب گفت:خوب،دلم می سوزد و اشکم جاری می شود،اما آنها هم مانند من بنده خدا بودند.خدا زندگی می بخشد و باز می گیرد و زنده می کند و می میراند و آنکه همیشه زنده است خداست.خداست که سزاوار شکر و پرستش است...(صفحه 68)

جلد ششم: «قصه های برگزیده از آثار شیخ عطار»

این کتاب، جلد ششم "قصه های خوب برای بچه های خوب"است و تمام قصه هایی که در این کتاب می خوانیم از آثار شیخ عطار گرفته شده است.

شیخ فریدالدین عطار نیشابوری از شاعران بسیار مشهور ایران در قرن ششم هجری است که با زمان ما هشت قرن فاصله دارد.معلوم است که طرز فکر عطار در برخی از چیزها با دنیای امروز قدری تفاوت داشته است.

عطار مردی طبیب بود و در شهر نیشابور داروخانه (عطاری)داشته و با کار خود در سراسر عمر خود به مردم خدمت می کرده، آرامگاهش نیز در نیشابور است.اما بیشتر شهرت عطار از آثار ادبی و اشعار اوست.

از شیخ عطار هفت کتاب شعر موجود است و از همه معروف تر سه کتاب است که نام آنها ((منطق الطیر))،((مصیبت نامه))و((الاهی نامه))است.عطار در همه ی این کتاب ها از معرفت و حقیقت،مطابق راه و رسم صوفیان و درویشان سخن می گوید.در آنها قصه های بسیاری آورده و از آنها نتیجه هایی گرفته است که بعضی از آنها با سلیقه ی ما مطابق نیست.دنیای ما امروز بیشتر از پیشتر دنیای کار و کوشش است و به همین دلیل نمی توان گفت که همه ی سخنان عطار درس زندگی است.آنچه در اینجا روایت می شود نیز درس نیست،قصه است.

در این کتاب از میان صدها حکایت که در آن سه کتاب عطار هست بیست و یک قصه انتخاب شده و ساده تر و امروزی تر ساخته شده.در کتابهای عطار بازهم قصه ی خوب هست ولی این چند تا به نظر نگارنده بهتر و خوب تر است.

در بخشی از این کتاب می خوانیم:

روزی بود،روزگاری بود.یک روز حضرت عیسی علیه السلام با چند نفر از همراهان از راهی می گذشت و به جایی رسیدند که لاشه ی سگ مرده یی افتاده بود.حضرت عیسی لحظه یی آنجا ایستاد و به همراهان گفت:درباره ی این،چه فکر می کنید؟

همراهان یکدیگر را نگاه کردند و نمی دانستند که منظور حضرت عیسی چیست.یکی جواب داد:لاشه ی سگی است که مرده است.

یکی گفت :و چه بوی بدی دارد.

یکی گفت:و چه منظره ی ناراحت کننده ای.

دیگری گفت:و چه قدر کثیف است.

دیگری گفت:به آن دست نباید زد،ممکن است بیماری او سرایت کند.

دیگری گفت:وقتی هم که زنده بود تنش پاک نبود،حالا هم که مرده!

دیگری گفت:و این دهانش که بازمانده است،مثل این است که می خواهد پاچه ی کسی را بگیرد.

آن وقت حضرت عیسی فرمود:این ها هست،اما حیوان باوفایی بود،خوب پاسبانی می کرد و دوست و دشمن را می شناخت،وچه دندان سفیدی هم دارد...همه اش بدی ها و زشتی ها را نباید دید.با هرچه روبرو می شوید خوبی هایش را هم ببینید.(صفحه18)

جلد هفتم: «قصه های برگزیده از گلستان و ملستان»

این کتاب،جلد هفتم از مجموعه ی "قصه های خوب برای بچه های خوب"است و قصه های این کتاب از "گلستان و ملستان"گرفته شده.

مقصود از گلستان کتاب گلستان سعدی است.سعدی شیرازی کتاب گلستان را،یک سال بعد از نظم بوستان،در بهار سال ۶۵۶هجری در شیراز نوشته است.در این زمان سعدی ۵۶ساله بود و چهل سال در شاعری ورزیده ،که استاد غزل شناخته می شد و آوازه ی سخنش در سراسر ایران و دیگر کشور های فارسی زبان پیچیده بود.مردی بود بیست سال به سیر و سیاحت گذرانده،دنیا گشته و جهان دیده،سرد و گرم چشیده و تجربه و دیده ها و شنیده هلی خود را در کتابی خواندنی و ماندنی بنویسد،و گلستان را نوشت.

گلستان دارای سبک و شیوه ای تازه و بی سابقه بود.در لفظ از همه ی آثار موجود فصیح تر و در معنی بلیغ تر.نظم و نثرش پاکیزه و سنجیده بود و مطالب گوناگونش شیرین و پسندیده،و به زودی در همه جا مشهور شد و کتابش مطلوب و مرغوب و عزیز شناخته شد.این بود که از همان روزگار سعدی،نثرگلستان و شیوه ی کار سعدی در تنظیم گلستان مورد توجه همگان قرار گرفت و هرکه در کار شعر و ادب دستی داشت آرزو می کرد که یادگاری مانند گلستان بسازد و از آن به شهرت و افتخاری برسد.در طی قرن ها بسیاری از نویسندگان و گاه در نامگذاری هم از آن تقلید کردند اما هیچ کدام از آن کتاب ها در این هفتصد سال به اندازه ی گلستان سعدی مشهور و عزیز نشد.

دربخشی از این کتاب می خوانیم:

روزی بود،روزگاری بود.مرد بینوایی به جستجوی کار از شهری به شهری سفر کرد.در آنجا کاری پیدا کرد و مدتی به قناعت زندگی کرد تا قدری پول پس انداز کرد.ولی یک روز بی کار شد.هرچه از این جا و آنجا سراغ گرفت کاری پیدا نشد و دید که حالا باید بنشیند و از جیب بخورد.با خود گفت:دیگر بس است،زندگی در غربت مشکل است و همه چیز گران تمام می شود و به زودی دوباره تهیدست می شوم،اول ماه رجب است و اسم من هم رجب است و فالی نیک است و خوب است به شهر خود برگردم و این موجودی را سرمایه کنم و به کار خرید و فروش بزنم و با یار و دیار خود بسازم.

همان شب اثاث خود را جمع کرد و پولش را در میان لباس هایش گذاشت و بسته ای ساخت و از رفیقش "صفر"که او هم غریب بود و باهم در یک اتاق کرایه ای در خانه خرابه ای به سر می بردند خداحافظی کرد و رفت در کاروانسرایی در بیرون شهر آماده ی سفر شد تا صبح سحر همراه قافله به وطن خود حرکت کند...(صفحه9)

جلد هشتم: «قصه های برگزیده از چهارده معصوم (ع)»

این کتاب،جلد هشتم از مجموعه ی قصه های خوب است.این کتاب با کتابهای سابق چندتفاوت دارد:

یکی این که آن هفت کتاب گاه از یک کتاب معین و گاه از چند کتاب همانند اقتباس شده بود.اما قصه های این کتاب از دهها کتاب گوناگون گرفته شده.

دیگر اینکه کتاب های قبلی را با در برابر گذاشتن مآخذ آنها به ترتیب نوشته شده است  تا کتاب به حجم مطلوب می رسید.اما مندرجات این کتاب در طول سال ها به تدریج و بدون ترتیب،یادداشت و جمع آوری شده بود و موقع چاپ تنها هرچه موجود بود تنظیم شد و از جستجوی آنچه ممکن بود صرف نظر شد تا حجم کتاب از اندازه خارج نشود.

دیگر اینکه،آنها به جز جلد پنجم بیشتر شامل افسانه ها و تمثیل ها بود و دست نگارنده در پرداخت آنها باز بود.اما این کتاب در حاشیه اخبار معصومان علیهم السلام که تصرف در مضمون آنها جایز نیست،ناگریز کار نگارنده تنها قدری ساده تر نوشتن با اندکی پرداخت در صحنه ی وقایع است.

معلوم است که آنچه در این زمینه در کتاب ها ضبط است خیلی بیشتر از آن است که نگارنده به خواندن و دیدن صد یک آنها رسیده باشد.

هزارها حکایت از این نوع در آثار اسلامی هست که با آنها صد کتاب قصه می توان ساخت.اما در کار خیر وقتی به بسیارو کامل نتوان رسید،از اندک و ناقابل کوتاهی نباید کرد .

در بخشی از این کتاب می خوانیم:

جنگ حنین را ((مالک بن عوف))رئیس ((هوازن))به راه انداخت،اما پس از پیروزی مسلمین،خودش به طرف طائف فرار کرد و پنهان شد.خون ها ریخته شد؛ولی غنیمت بی شماری از شتران و گوسفندان و شش هزار اسیر و اموال دیگر نصیب مسلمانان شد.پیغمبر دستور داد اسیران را آزاد کردند و سایر غنایم حتی سهم خودش را هم بین همراهان تقسیم کرد.

در میان اسیران جنگ حنین ((شیما))دختر حلیمه ی سعدیه بود که خواهر رضاعی پیغمبر حساب می شد.وقتی حضرت رسول صلی الله علیه و آله خواهر رضاعی خود را شناخت، عبای خود را برای نشستن او پهن کرد و از او دلجویی کرد.دختر حلیمه که شش سال از پیغمبر بزرگتر بود و شصت و شش ساله بود، در آنجا سخنانی گفت و از مالک بن عوف آتش افروز جنگ حنین شفاعت کرد و خواستار عفو او شد،تا گرچه ی همه ی اموال خود و همدستانش از میان رفته جانش در امان باشد.پیغمبر فرمود:در این کار مصلحتی هست.اگر خود او نزد من حاضر شود و پشیمان باشد و توبه کند در امان خواهد بود.

سپس مالک به خدمت آن حضرت رسید و اسلام آورد و حضرت نیز اموال شخصی را به وی برگردانید و صد شتر هم به او مرحمت فرمود.بعد از آن مالک بن عوف همکار و برادر مسلمانان شد.در چند نبرد به فرماندهی برگزیده شد.(صفحه 49)

(0)
هیچ دیدگاهی وجود ندارد
دیدگاه خود را بنویسید
*
*
برچسپ ها