تاکنون هیچ نظر و امتیازی برای این محصول ثبت نگردیده است
با زبان فارسی
کدکالا: 5245
تخفیف 10%

به مجنون گفتم زنده بمان

کتاب"به مجنون گفتم زنده بمان"شهید مهدی باکری به قلم فرهاد خضری
به مجنون گفتم زنده بمان
موجود
190,000 ریال
171,000 ریال

«به مجنون گفتم زنده بمان؛کتاب دوم» روایت هایی است درباره ی مهدی باکری؛از چشم کسانی که او را دیده اند.

در بخشی از متن این کتاب می خوانیم:

غلامحسین شیشه گری

آقا مهدی تا بدر خودش را کنترل کرد و نگذاشت کسی بفهمد کمرش شکسته.من هم زیاد بهش نزدیک نبودم.مامورم کرده بود بروم قایق هایی بسازم که بشود روی آن دوشکا نصب کرد،یا با آن خودرو برد آن طرف آب.ما آن موقع شناور بزرگ نداشتیم،اگرهم بود نمی شد آورد انداخت توی هور.باید یک جور شناور خیبری می ساختیم که بشود روی آن موتور وصل کرد تا بتواند سه چهارتن بار ببرد.یکی از آنها را قبل از بدر ساختیم.آقا مهدی خیلی خوشش آمد گفت«حالا یک چیزی بساز که بشود دوشکا هم روی آن وصل کرد.طوری که،هم تیرانداز هم سکاندار پشت یک پوشش زرهی قرار بگیرند و مشکلی برایشان پیش نیاید.»

رفتیم یک زره گذاشتیم وسط شناور،طوری که سنگینی اش یکسان باشد،بعد بتون ریزی کردیم و دوشکا را جا انداخیتم.برای تمرین هرچی تیراندازیکردیم کمانه کرد و هیچ مشکلی به وجود نیامد.سریع چندتا از آنها را برای خط شکنی ساختیم و من تا آخرین لحظه های بدر مشغول آنها بودم،البته با نظارت مستقیم خود آقا مهدی.

من آقا مهدی را یک روز قبل از عملیات دیدم،توی ماشین و در سه راهی خرمشهر،چراغ زدم که نگه دارد،نگه داشت آمد پایین،باهم حرف زدیم.حس کردم مثل همیشه اش نیست و یک حال خاصی دارد که گفتنی نیست.از شناورها هم پرسید،برایش گفتم داریم چکار می کنیم.گفت:«اگرتوانستید این آخری را تا دوازده شب برسانید دیگر نفرستیدش آن جا.»

ما سه شیفته کار می کردیم.این آخری را تا نه شب آماده کردیم و فرستادیمش،خودم هم رفتم.شناور را انداختیم روی آب دوشکاچی ها سوار شدند.دوشکاها را سوار کردند رفتند جلو.وقتی رسیدیم دیدم آقا مهدی توی قرارگاه شناور خودش نیست و رفته جلو.به ما گفتند:«همین جا بمانید تا خبرتان کنیم.»

شب عملیات شد.هرجوری بود،یک روز قبل از شهادت آقامهدی،با تماس های زیاد بالاخره توانستم راضی اش بکنم بروم پهلوش،رفتم آن طرف آب،رسیدم به سنگرشان.دوربین عکاسی ام هم برده بودم.چندتا عکس از آنها و از آنجا گرفتم.

آقا مهدی گفت«می دانی برای چی صدات کرده ام،غلامحسین»

گفت«بچه ها آن طرف دجله اند،نیاز به پل دارند.می خواهم بروی پل های خیری را بفرستی بیایند اینجا.یک جرثقیل هم از هرجا که توانستی بیاورید و پل خود رو بزنید که بتوانند بیایند داخل کیسه ای.»

رفتم آنجا دیدم فقط یک پل نفر بر هست،دیگر نمی توانستم تابع احساسات  باشم که باید حتما توی خط بمانم بجنگم،چون آنجا واقعا به یک پل خودرو احتیاج داشت.برگشتم آمدم چندتا از آن پل ها را تا ساعت یازده شب فراهم کردم.چندتا خشایار هم پیدا کردیم که پل ها  را با آنها یدک بکشیم ببریم آن طرف دجله.می خواستیم تا صبح بارشان بزنیم که آمدند گفتند«نروید آن طرف !»

گفتیم«چرا؟»

گفتند«دستور است که هیچ قایقی نباید برود.»

از کجا می دانستم که چه بلایی سرآقا مهدی آمده و این دستور هم...

گاهی خیلی دلم برای آقا مهدی تنگ می شود.سه سال با او بودم.این سه سال از بهترین دوران زندگی ام بود.بخصوص وقتی سر سفره از زبان خودش می شنیدم«اگر نیاز نبود انرژی داشته باشم وقت خودم را صرف غذا خوردن نمی کردم می رفتم سراغ کار بچه هام.»

شما اگر بودید دلتنگ همچو مردی نمی شدید؟

برگرفته از صفحه 159 کتاب

سایر مشخصات محصول

نویسنده : فرهاد خضری
انتشارات : روایت فتح
شابک : 978-699-330-212-9
موضوع : خاطرات-شهدا-دفاع مقدس
شماره کتاب شناسی ملی : 80-9994م
سایز : رقعی 18 در 13 س
تعداد صفحات : 232 صفحه
نوع جلد : شومیز

نظرات

برچسب ها